اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

کارایی که اهورا دوست داره

اهورا عاشق آرایش کردن با لوازم آرایش مخصوصا رژ لب و استفاده از وسایل اصلاح باباش آتیش بازی و آب بازیه.در ادامه یه سری از عکسهای اهورا در این این موردها که مچشو گرفتیم ویه سری عکس متفرقه گذاشتم                           اهورا وپسر عمه اش امیر حسین یکی دیگه از کارای مورد علاقه اش خرابکاریه در هر زمینه ای هم تخصص داره ...
11 آبان 1392

اهورا در استخر

هفته گذشته شب عید غدیر اهورابا باباش رفت استخر چند روزی بود که همش به باباش میگفت ببرم استخر شنا کنم بلاخره با هم رفتن .وقتی رفتن حمید گفت یک ساعت ونیم تا 2 ساعت اونجان ولی از بس دیر اومدن و این مدت اتفاقای بدی افتاد که دیگه از نگرانی مردم گفتم شاید بلایی سر اهورا اومده.وقتی برگشتن حمید گفت هرکاری کردم اهورا راضی نشده برگرده 3 ساعت تو استخر بوده وقتی برگشتن چشمای اهورا قرمز شده بود شکمشم باد کرده بود حمید گفت کلی آب استخر خورده .چند تا از عکساشو تو استخر در ادامه مطلب میذارم.بخاطر این دیر گذاشتم چون نمیدونم اهورا چه بلایی سر کامپیوتر آورده که وقتی گوشی بهش وصل میکنیم نمیخونش الانم اومدم خونه مامانم اینا از اینجا میذارمشون   ...
10 آبان 1392

قربون پسر شیرین زبونم

بعد از ظهر داشتم با اهورا بازی میکردم که یه دفعه و بدون مقدمه اومد بغلم منو بوسید وبا خجالت و آروم بهم گفت تو بهترین دنیایی خیلی برام عجیب بود که این حرفو ازکجا یاد گرفته با شنیدن این حرفش قند تو دلم آب شد کلی براش ذوق کردم و بوسیدمش الهی قربون پسر شیرین زبونم برم همیشه منو میبوسه و میگه خیلی دوست دارم فداش بشم منم دیوونه وار دوستش دارم هر چند کمم اذیتم نمیکنه.یه حرف دیگش رو که خیلی دوست دارم اینه که بعد از خوردن هرچی فورا خدا رو شکر میکنه و میگه خدایا شکر براش سخته بگه الهی شکر ...
4 آبان 1392

خدا بخیر کنه

امشب خونه دایی ها ومادر بزرگ حمید رو واسه شام دعوت کرده بودیم .حسابی داشت خوش میگذشت که بازم 1 اتفاق افتاد که حالمون رو بگیره .زندایی های حمید که یکیشونم عمه خودم میشه ظرفها رو شستن فقط قابلمه ها موندن که گفتم خودم میشورم در یکی از قابلمه ها رو شستم وگذاشتم رو آبچکان که یهو بدون اینکه بفهمم چی شد همه ظرفها پایین اومدن .نصفه بیشتر چینی هام خورد شدن اون لحظه خواستم دق کنم ولی بعد با خودم فکر کردم گفتم اینهمه ظرف اومد پایین چطور بلایی سرم نیومد یا رو پاهام نزد خلاصه جز اینکه چینی هام ناقص شد اتفاق بدتری نیافتاد اهورا هم که همیشه بهم میچسبه اون لحظه تو اتاق بود بعد از صدای وحشتناک خورد شدن ظرفها اومد ببینه چی شده.نمیدونم چرا این چند رو...
1 آبان 1392

اتفاق بدی که بخیر گذشت

صبح حمید مثل هر روز رفت سر کار چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که برگشت و در زد منم که خواب بودم از صدای در زدنش بیدار شدم فکر کردم چیزی جا گذاشته.در رو که باز کردم گفت سارا دزد به ماشینمون زده زبونم بند اومد اول فکر کردم ماشینمون رو کلا بردن تعجب کردم چون درمون ریموتیه بدون ریموتم در باز نمیشه که حمید گفت شیشه رو شکستن.بعد با هم رفتیم پایین دیدم شیشه عقبو شکسته جای دستاش که خاکی بود رو در وشیشه افتاده بود با کفش رفته بود رو صندلی داشبورت رو باز کرده بود اما چیزی توش نبود که بخواد برداره هرکاری کرده بود نتونسته بود درها ویا جعبه رو بازکنه خلاصه تنها چیزی که تونسته ببره فلش رو ضبط بوده .خداروشکر جز شیشه ای که شکسته بود بلای دیگه ای سر ماشی...
30 مهر 1392

روزهای تلخ

تاچند وقت پیش خیلی قدر مادر شدن رو نمیدونستم از بس با اهورا سختی کشیده بودم که لذت مادر بودن رو حس نکردم.ازوقتی با یه عده که حاضرن هرسختی رو به جون بخرن تا مادر بشن آشنا شدم تازه فهمیدم کمی داشتم ناشکری میکردم.خدا رو شکر بدون کوچیکترین مشکلی حامله شدم ولی بعد دنیا اومدن پسرم تا 1 سال جز مریضی و دکتر رفتن هیچی نفهیدم   وقتی پسرم دنیا اومد نافشو خوب نبسته بودن آروم وبیصدا خواب بود ماهم خوشحال که چه پسر آرومی داریم غافل ازاینکه بیچاره از بس خونریزی کرده که دیگه نایی نداره برای گریه وجنب و جوش.وقتی مامانم و مادرشوهرم میخواستن مای بیبیشو عوض کنن دیدن پر خونه سریع بردنش پیش پرستارا وکلی باهاشون دعوا کردن اوناهم از ترس باچندتا گیره دی...
28 مهر 1392

اهورا وقتی بستری بود

این 1 عکس ازوقتیه که گفتم چشمش عفونت کرد البته اینجا خیلی بهتره روزای اولش وحشششتناک بود همش فکرمیکردم دور ازجونش بینایی شو از دست میده.خدا رو هزااااااااران بار شکر میکنم که الان چشمش هیچ مشکلی نداره .  یه توضیح اینکه اون خانوم پشت سر اهورا همراه یکی از مریضهاس آخه چند نفر پرسیدن که اون کیه ...
28 مهر 1392